بر تنم فتاده است مست
او که رست
او که نیست و هرگز نبوده است
او که تن
او که زن
...
و پستان هاش
هزار درخت را در بهار پسین شیر خواهند داد
...
تنها خفته پریوش
کس بیدارش نمی کند
بستر منم
آغوشی گشاده
تا بامدادی که هرگز نیامد
کشته شده بر من
کاشته شده در من
مادر یک هزار درخت
...
بر تنم فتاده بود
در میان خون و دود
آن که رفته است ، رفته است
و می نیاید دگربار
...
بوی گریه
بوی عود
بوی مرده گرفته است بانو
خفته در بستری که منم
گر گرفته شهر
گل ها بر گور
گلوله در پیکر
شیون هاست و فریاد
که می کوبد بر سر ، مادر
...
از خیابان تا گورستان
نان از من می روید
که سوگند به "نون"
...
درد در من می پوسد
که سوگند به "دال"
و به "الف"
که پایان است و آغاز
هزار درخت در من جوانه می زنند

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر